حكيم زجاجى

995

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به نيكى به سر بر گرت دست هست * كه اين دست‌ها جمله خواهند بست كجا رفته‌اند آن بزرگان بگو * نماندست از ايشان به‌جا رنگ‌وبو بيا و دل از دهر دون بركنيم * به سنگ خرد اين قفس بشكنيم بميريم « 1 » و خالى كنيم اين سراى * كه دلگير و تنگ است اين تيره‌جاى پادشاهى اردشير بابكان شانزده سال كنون اندر اين نامهء زيركان * سخن ز اردشير است و از بابكان كه بابك بد از نسل ساسان شير * كه بد پور شاه جهان اردشير بود بهمن از پشت اسفنديار * كه رستم بكشتش در آن گيرودار ز استخر برخاست « 2 » شاه اردشير * جوانى سرافراز بود و دلير در آن بوم‌وبر دعوت آغاز كرد * در گنج بابك روان باز كرد به لشكر درم داد بيش از شمار * وز آنجا برون شد پى كارزار چو ز آن بوم سر سوى دشمن نهاد * به كين آتش اندر برهمن نهاد به كرمان و شيراز دشمن نماند * كه منشور شمشير شه برنخواند چو بگرفت آن ملك بر وى قرار * بپرسيد از مردم نامدار كه مردم چنين زار و لاغر چراست * فرومانده و زار و غم‌خور چراست بگفتند با او كه شاه جهان * يكى بايد اندر ميان و نهان سكندر به نيرنگ و افسون و ريو * بگسترد اندر جهان دام ديو به ده بخش كرد اين جهان مرد جنگ « 3 » * زمين ز اين جهت بر همه كرد تنگ رعيت به جان آمد از لشكرى * ندانست كس كيد اسكندرى به يكديگران خلق مشغول كرد * فلك را از اين كار مغدور كرد چو آن نامور ز اين جهان درگذشت * به پيرامن روم يك تن نگشت به آسايش و نازش افتاد روم * بلا ماند و رنج اندر اين مرزوبوم اگر باز يك‌رويه گردد جهان * شود فتنه و جور حالى نهان

--> ( 1 ) بريم ( 2 ) خواست ( 3 ) سنگ